پادشاه قبیله هوهه غنا سال هاست در آلمان زندگی می کند و از طریق اسکایپ و فاکس و... به رتق و فتق کارهای مملکتش می پردازد.

مجله اینترنتی برترین ها





مجله همشهری جوان - لیدا هادی: مرد سیاه پوست سر و وضع عجیبی داشت. عبایی زردرنگ با گلدوز های رنگ به رنگ و انگشترهایی به نشان تمساح و سوسمار بازوبند و مچ بند هم داشت. از طلای ناب. البته تاجی که پادشاهی اش را کامل می کرد. مهمان تلویزیون آلمان شده بود تا برای شهروندان از خودش بگوید.از زندگی پر فراز و نشیبش که حالا مدت ها بود با آنها گره خورده. مرد عجیب سیاه پوست مدت هاست که دیگر توی سرشماری کشور آلمان به حساب می آید.

حتی اگر سیاه پوستی از کشور غنا باشد. حتی اگر پادشاه منطقه هوهه باشد و یکی از سرشناس ترین آدم های سرزمین سیاهان. شاه بانساه هم پادشاه منطقه ای در غناست، هم  یک مکانیک ساده در یکی از شهرهای آلمان. او سال هاست که از راه دور به مردم کشورش امر و نهی می کند. او یک پادشاه اینترنتی است!

پادشاه قبیله هوهه غنا!

مردم غنا آداب و رسوم خاص خودشان را دارند. مانند تمامی مناطق مختلف افریقا. آنها به شدت از دست چپ بیزار هستند؛ آن قدر که حتی با دست چپ هم غذا نمی خورند. این وسط بیچاره آنهایی که از همان اول چپ دست به دنیا می آیند. اصلا مردن نگاه شان به این دسته آدم ها در غنا یک جور دیگری است. آنها حق ندارند جلوی بزرگترها با دست چپ غذا بخورند یا چیزی تعارف کنند. آدم های دست چپ در غنا آدم های خاصی به شمار می روند و مردم زیاد اهل مراوده یا بده و بستان با آنها نیستند. چه برسد به اینکه یکی از این چپ دست ها هم بخواهد پادشاه شان شود.

پادشاه که مرد تازه اول بدبختی مردم هوهه بود. طبق رسم چندین و چند هزار ساله باید دست پسرش را می گرفتند و به تخت پادشاهی می رساندند. اما از بد ماجرا پسر شاه یک دست چپی بود و این یعنی بداقبالی برای او و همه اعضای فامیل. پسر پادشاه هوهه جانشین پدر نشد. فقط به این دلیل که چپ دست بود. پسر بزرگ ترش هم نتوانست جانشین پدربزرگ باشد. مردم باید سراغ نوه دیگر پادشاه فقید می رفتند. اما پسر کجا بود؟ او داشت در آلمان زندگی اش را می کرد که نماینده ای از هوهه با حکمی رسمی به سراغش رفت. «بدین وسیله شما به عنوان پادشاه سرزمین هوهه منصوب می شوید. این حکم نشان قدرت شما و گواهی بر فرمانبرداری مردم شرق غناست. زنده باد توگبه نگوریفیاسفاس کاسی بانساه!»

شاهی که همه کاره است

مرد سیاه پوست روان و راحت آلمانی حرف می زد. سال ها زندگی در این کشور با همه وجود تاثیرش را روی او گذاشته بود. بانساه حالا دیگر یک آلمانی کامل بود. هرچند که شکل و شمایلش به این حرف ها نمی خورد. «پدربزرگم آدم روشنی بود. او سابق بر اینها با خیلی از آلمانی هایی که توی همسایگی ما در توگو بودند برخورد داشت. برای همین آرزو داشت ما هم یک روزی بتوانیم نظم و ترتیب را از آنها یاد بگیریم. او با همین آرزو من را به آلمان فرستاد. به این خیال که من دانش آلمانی ها را یاد بگیرم و به رویاهای او رنگ حقیقت بدهم.

اما من دنبال رویای پدربزرگ نرفتم. من رویای خودم را داشتم.» بانساه به اصرار پدربزرگ به آلمان آمد و دنبال رویای خودش رفت. او ترجیح داد به جای هر کار دیگری مکانیکی یاد بگیرد. بانساه آن قدر ذوق زده حضور در آلمان و رسیدن به هدفش بود که خیلی زود وسط دوران آموزش تعمیرکاری برای خودش یک تعمیرگاه کوچک در حومه شهر فرانکفورت راه انداخت و با یک دختر موبور آلمانی هم ازدواج کرد. ساده و راحت. بی خیال اینکه پدربزرگش پادشاه قسمت بزرگی از غناست و وارث کلی ثروت. «من توی آلمان دنبال دو هدف بودم. اول اینکه همیشه دوست داشتم برای خودم حرفه ای یاد بگیرم و در آن مشغول به کار شوم. و دلیل دوم که پدربزرگم هم به آن اصرار داشت، یادگرفتن اصول زندگی از آلمانی ها بود. آنها آدم های بسیار منضبط و مسوولی هستند.

پادشاه قبیله هوهه غنا!

همه اینها کاری کرد که من به جای غنا در آلمان ماندگار شوم.» تا وقتی پدربزرگ زنده بود کسی سرغ بانساه را نمی گرفت. او خیلی راحت دنبال خواسته هایش رفت. خواننده شد و توی یکی از مکان های تفریحی فرانکفورت برنامه ثابت گذاشت. مدتی هم راننده اتوبوس شد. این وسط کسی فکرش را هم نمی کرد که آقای راننده نوه پادشاهی قدرتمند در جایی آن سر دنیا وسط جنگل های آفریقایی باشد. البته بانساه در سال های اقامت در آلمان خانواده و مردم قبیله اش را فراموش نکرده بود.

او هر پولی که به دستش می رسید، مقداری تجهیزات پزشکی می خرید و با خودش به غنا می برد. فقر و نداری مردم هوهه هیچ وقت از یاد او نمی رفت. تا اینکه یک روز وقتی تازه از سفر غنا به خانه برگشته بود یک نمابر سرنوشت ساز به دستش رسید. پدربزرگش مرده بود و حالا باید جانشین او می شد. چون راست دست بود و مورد اعتماد مردم.

این مرد ادعایی ندارد

«هیچوقت تصورش را هم نمی کردم که من به عنوان پادشاه هوهه انتخاب شوم. ما خانواده بزرگی بودیم. پدر من 12 همسر داشت و 72 پسر. با این اوصاف خیلی ها دیگر می توانستند جانشینی پدربزرگ و پدرم باشند. همین بهانه ای شد تا من در آلمان راحت و بی دغدغه زندگی کنم. وقتی شیندم که پادشاه شده ام، برایم داستان کمی غریب بود. پدربزرگم در سال 1987 میلادی فوت شد و من تا سال 1992 میلادی یعنی تا 5 سال داشتم با بزرگان هوه سر و کله می زدم. شاید از خیر من بگذرند و دیگری را برای پادشاهی انتخاب کنند. اما فایده ای نداشت. آنها تصمیم گرفته بودند و هیچ چیزی نمی توانست نظر آنها را عوض کند. من قبول کردم که پادشاه هوهه باشم. اما به یک شرط، اینکه به زندگی ام در آلمان ادامه بدهم. آنها هم قبول کردند!»

از اینجا به بعد بود که پای یک واسطه ببن مردم غنا و شاه لژیونر آلمانی شان باز شد. اینترنت. این تنها راهی بود که می شد شاه را با 200 هزار رعیتی که زیردستش بودند پیوند داد. از آن سال تا امروز بانساه صبح در تعمیرگاهش کلی ماشین و تراکتور تعمیر می کند و شب ها تا نیمه شب پای اینترنت می نشیند و از طریق اسکایپ با مردم قلمرویش حرف می زند و به مسوولان منطقه باید و نباید می کند. او مدت هاست یک پادشاه از راه دور است.

دست خیر از آلمان آمده

از زمانی که مردم منطقه هوهه بانساه را به عنوان پادشاه خودشان انتخاب کردند، می دانند که او سالی 6 بار بیشتر به آنها سر نمی زند. اما از راه دور حواسش به آنها هست. بانساه بعد از انتخاب شروع به انجام کارهای خیریه کرد. به این امید که با پولی که از راه خیریه های آلمانی به دست می آورد، بتواند به مردم فقیر هوهه کمک کند. او سریع یک سازمان خیریه غیرانتفاعی راه انداخت و برای کمک به هوهه آستین بالا زد. او در شهر لودوینگشافن- محل سکونتش- با کلی کشاورز صحبت کرد و از آنها برای مردم کشورش پمپ و لوله های انتقال آب گرفت. لوله ها را با کشتی به هوهه فرستادند و در منطقه به کار گرفتند.

پادشاه قبیله هوهه غنا!

حالا مردم هوهه به مدد شاه بانساه آب لوله کشی دارند. آن هم آب تصفیه شده قابل آشامیدن. بانساه بیمارستان هوهه را هم از طریق خیریه ها کلی مجهز کرد. اقدام او آن قدر برای مردم آلمان ستودنی بود که حتی 22 پزشک آلمانی حاضر شدند به خاطر بانساه و سرزمینش راهی غنا شوند و در بیمارستان هوهه به صورت رایگان به طبابت بپردازند.

هوهه بعد از آمدن بانساه کلی آباد شد. برای همین هم برای مردم فرقی ندارد که شاه بانساه در کجا باشد. در آلمان یا غنا. مهم این است که شاه خاطرش با مردم است.

مجری نوازنده پادشاه


بانساه را در آلمان خیلی ها می شناسند نه اینکه او یک پادشاه واقعی است و وسط مردم آلمان. بانساه را در سرزمین ژرمن ها به خاطر فعالیت های هنری اش می شناسند. او یک خواننده و آهنگساز، مجری برنامه های تلویزیونی و یک کمدین معروف است که برای امور خیریه و در آوردن خرج و مخارج مردم سرزمین اش از هیچ کاری دریغ نمی کند. او زمانی کارش این بود که به عنوان میهمان به همه شبکه های تلویزیونی آلمان و حتی اتریش سر بزند و با پولی که عایدش می شد، برای مردم هوهه مایحتاج تهیه کند. بانساه بعد از اینکه با استقبال مردم رو به رو شد، تصمیم گرفت دیگر پای ثابت برنامه های تلویزیونی باشد.

این طوری دیگر خیالش هم از بابت خرج مردم هوهه راحت بود. او یک مجری برنامه های سرگرم کننده شد. «برنامه های تلویزیونی فقط راه درآمد من نبود. این برنامه کاری می کرد که مردم آلمان و حتی همه اروپا با کشورهای آفریقایی آشنا شوند. جاهایی که آنها حتی اسمش را هم پیش از این نشنیده بودند. آنها در تلویزیون دیگر مرا پادشاه نمی دیدند. آنها مرا به چشم یک میانجی و واسطه می دیدند که می توانستند با کمک او با همه آفریقا پیوند بخورند. آنها وقتی به من می رسیدند از پادشاهی من نمی پرسیدند.

 فقط سوالشان این بود که چطور می شود به آفریقا رفت، چه کارهای تجاری می شود آنجا انجام داد و... این از هزار جور تخت پادشاهی برای من بهتر بود!» آقای پادشاه در زمان جام  جهانی 2006 ترانه ای به زبان محلی خواند که کلی توی اروپا صدا کرد. 6 آلبوم ترانه های او زمانی از پرفروش ترین های آلمان بود. هرچند امروز هم خیلی ها طالب صدای او هستند و ترانه های او را گوش می دهند. ترانه های شاه سفاس کاسی بانساه.

پادشاه قبیله هوهه غنا!

قبیله های مختلف غنا هر کدام شاهان عجیبی دارند


این زن ملکه نیست

زن سیاه پوست که توی روستا قدم بر می دارد، همه جلویش خم می شوند و تعظیم بلندبالایی به او می کنند. یک دست را بالا می برند، دست دیگر را روی قلبشان می گذارند و بلند فریاد می زنند: «نانا» لقبی که مردم غنا به زنان خانواده سلطنتی شان می دهند. آنهایی که حکم مادربزرگ جمع را هم دارند. الان سال هاست که پگیلن بارتل را در همه روستای اوتوام به این نام می شناسند. او حالا پادشاه این دهکده است و برای خودش ارج و قرب زیادی دارد.او در شهر واشنگتن زدی سی به عنوان منشی سفارت غنا در آمریکا کار می کند.

کل زندگی او در یک آپارتمان یک خوابه است. خودش می گوید هروقت از کار نوشتن نامه و جواب دادن به تلفن فارغ می شود، وقتش را به آشپزی و رسیدگی به کارهای خانه داری می گذارند. تا اینکه آن شب رویایی رسید. در یکی از شب های سال 2008 صدای زنگ تلفن خانه بارتل به صدا در آمد. آن طرف خط یکی از اقوامش بود که در یک دهکده ماهیگیری کوچک به نام اوتوام در سواحل کشور آفریقایی غنا زندگی می کرد. در یک مکالمه کوتاه در آن شب گرم تابستانی سرنوشت بارتل تغییر کرد. برای اینکه او به عنوان پادشاه جدید آن دهکده انتخاب شده بود! پادشاه قبلی دهکده دورافتاده آفریقایی عموی بارتل بود که بعد از مرگش بزرگان دهکده تصمیم گرفتند برادرزاده اش را پادشاه خودشان کنند.

گویا آنها بارتل را قبل از اینها فقط یک بار به همراه مادرش در سفر به آنجا دیده بودند و تصمیم گرفتند او را به عنوان حاکم جدید انتخاب کنند! بارتل هم عنوان پادشاهی را قبول کرد و ملقب به اولین زن پادشاه اوتوام شد، او تقریبا بر بیش از 7000 نفر حکومت می کند. حالا غنا سوای یک پادشاه که در آلمان زندگی می کند، یک پادشاه عجیب دیگر هم دارد. یک زن درس خوانده در انگلستان که مدت ها در آمریکا کار می کند. او هنوز منشی سفارت است و فقط سالی یک ماه به غنا سر می زند.
کلمات کلیدی :
نظرات بییندگان :

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه